رویای خیس
!...اگر تنهاترین تنهاشوم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشتن هاست
دست هایم را گرم کن دست های سرد مرا در دستانت جای بده بگذار گرمای وجودت تا آخرین نقطه ی قلبم شارش کند بگذار نگاهت کنم تا برق چشمانت این مردمکای کنجکاو را آرام کند دستهایت را لازم دارم.... حتی برای چند لحظه بگذار که احساس کنم انگشتانت را ... پلک هایم را به هم برسان بگذار نبینم آنچه راکه دیدنش جنون اور است تو دست هایت را فقط به من بده دست هایی که در خواب های شبانه رویای گرفتنش را دیده بودم دیده بودم که چگونه دست های سرد مرا گرم میکند دست هایت را لازم دارم حتی برای چند لحظه ... دست هایم را گرم کن پ.ن.***میلاد امام رضا مبارک *** امام رضا دلم برات تنگ میشه.....کی دوباره این فاصله کمرنگ میشه چشمانم راببند ... نگذار که تلخی روزگار راببیند... نگذار که این دوری ها برایش عادت شوند... نگذار بی وفایی عزیزترین کسش را ببیند... چشمانم را به زور ببند ... این چشمان کنجکاو با دیدن تلخی واقعیت سر شکسته می شوند... نگذار چشمانم باز بماند چشمانم را از من بگیر اما نگذار ببینم آنچه را که ندیده می دانم طاقت دیدنش را ندارم... پ.ن.این روزا زمان نت آمدنم خیلی خیلی کم شده شرمنده اگه کسی رو دعوت نکردم یا بلاگتون نیامدم انشاالله بعد جبران میکنم ... همـه گلایـه می کنـن از زنـدگـــی ازم می پرسن تو چرا هیچی نمیگی من بـا پرسـش میگـم از کجـا بـگم!! از بی مهری خودم یا از خوبی خدابگم مسخرم میکنن میگن:چه سرخوشی با خود فریبی ،ناامیـدی تو می کشی میگم!نه من زنـده ام چون خــــدارو دارم خدایی که گفته هیچ وقت تنهات نمـیذارم حتی لحظه ای که فکرمیکنم کسی نیست کنارم هست اون که گفتـه: من همیشــه هـواتــو دارم من توبه کردم اونم بخشیده و پاکم کرده مثل یک پرنـده ازقیـد و بنـد آزادم کـرده خدای من خدایی که توی روحم جاریه ندیدمش اما می دونم که سفیـدو آبیـــه خـدایی که اگـه نباشـه وقـت مـرگمه مثل یه گنج باارزش و مخفی توی قلبمه کسی که هروقت گناه کنم نادیده میگیره اگه گریه کنم، غــم از توی دلم می چینه من گنجی دارم که خریدنی نیست اونقـدر قشـنگه که دیدنی نیست!! پ.ن.یادتون نره برای خودم که نه اما برای دلم دعا کنین...این هفته ها هوای دلم هم مثه سرم گیج میزنه!!! پ.ن.دل من گرفته ،تنگ بارون،توشبای بی ستاره***اما انگار قراره، تا چنــدمــاه بارونــی نباره پ.ن.نگو نمیشه کار که نشد نداره .... *** اگه تو بخوای بارون رو دستات بوسه می ذاره پ.ن.نمی دونم شاید یه روزی کامل این شعرارو گذاشتم .... یا حق خداوندا اینک که من در باتلاق تنهایی غوطه ورم تنهایم نگذار اینک که من مشتاق نگاهی هستم رهایم نکن خدایا احساس میکنم که زندگی بازی خوبی نیست نه عدالت در آن اجرا میشود نه انصاف! زندگی من پرشده از ناباوری ... آنانی که دوستشان دارم تنهایم می گذارند وآنانی که از آنها بیزارم درکنارم سکونت می کنند... اویی که صدایش آرام بخش قلب من است نگاهش را از من دریغ میکند... می خواهم به او بگویم که ... سال هاست که بغض های قدیمی را به دوش میکشم .... چشمان پراز اشکم را فشار میدهم گریه میکنم تا سبک شوم اما این توهم است ... اما مرگ چه؟ احساس میکنم زندگی بدون او مرگ است /مرگ *** *** *** پ.ن.آبجی سمیه جونم چه خوبه برگشتی و بغض نوشته هاتو ادامه میدی... بی تو نت صفایی نداشت... هیچ کس تحویلمون نمی گرفت!!! پ.ن.ممنون از همتون بابت همه ی مهربونی هاتون ...چه جوری جبرانش کنم !!!
![]()

![]()
رهگذر همیشه ی خیالم ممنونم ازت به خاطر هم مهربونی هات
کجا رفتی سمانه جان...بیا دویاره...
منتظر نباش...قدم جلو بذار...
به خاطر ...
بیا بنویس...
رویای خیس منتظرته...
آبجی سمیه
| Design By : Night Skin |


