تبليغاتX
رویای خیس




















رویای خیس

!...اگر تنهاترین تنهاشوم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشتن هاست

غصه ی  من،غصه  ی تباه شدن بود

تموم فکرم زیربارون به تکیه گاه شدن بود

مثل یک آدم مریض ایستاده بودم تو هجومش

بارون میزدبه گونه هام بامنطق بی شهودش

دل من لک زده بود دوباره واسه بی سر پناهی

مثل یه عاشق که میزنه به دل خیابون تو سیاهی

دستای خیسم کم داشت انگار یه چیزی رو مثل همیشه

دیگه طاقت نیاورد  که تماشا کنه بارون واز پشت شیشه

میخواست ببینه اون ور پنجره بودن چه حسی داره

میخواست نباشه اون آدمی که هیچ کسی  رونداره

حالا من اینجا توی کوچه زیر پنجره ی باز اتاقم

تکیه دادم به دیوار اما انگار منتظر یه تکیه گاهم

چشمای من داره حس اون کسی رو که می دوزه نگاهشو

شایدبه ته کوچه تاببینه اونیکه به وجود آورده دغدغه هاشو

دل من بی خبرازچیزی که نوشتن امشب توتقدیرش

می کشه آهی پُره معنا از ته اون  دل غمگینش

شاید امشب هیچ اتفاق تازه ای واسه من نیفته

اما یه حس میگه میاد اگه بارون دروغه دل من بوشو شنفته

چشمامو می بندم با خیال مردی که شاید هیچ  وقت نیادش

ازهمون چشمای بسته تو بخون یه آرزو شایدم یه خواهش

دستای من این دمای آخر چه خالی و  چه بی ادعا بود

بهش بگید یه آدم گفت:واقعا فاصله مرهم زخم ما بود

حالا کوچه شده قلب من،می تپه تو دل  این سیاهی

دارم می میرم پر انتظارم در امتدادالتهاب یک دو راهی

خیله خب تو  که حاضر نیستی بگی که از من سر زده چه خطایی

اما من خوشم به اینکه هر شب فریاد بزنم مرد بارونی من کجایی؟

پ.ن.مرد بارونی من کجایی؟

پ.ن.عیدتون پیشاپیش مبارک...

راستی من نت ندارم الانم از خونه دوستم دارم آپ میکنم بامشت زدم تو سر کامپیوترمون

خاموش شد فک کنم باهام قهر کرده ...بیچاره دق کرده از غصه که من اینکارو کردم ...دعا کنین

خوب بشه چون من این ماه پول ندارم ...من میخوامش...

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 15:0 توسط سمانه| |

دست هایم را گرم کن

دست های سرد مرا در دستانت جای بده

بگذار گرمای وجودت تا آخرین نقطه ی قلبم شارش کند

بگذار نگاهت کنم تا برق چشمانت این مردمکای کنجکاو را آرام کند

دستهایت را لازم دارم.... حتی برای چند لحظه

بگذار که احساس کنم  انگشتانت را ...

پلک هایم را به هم برسان بگذار نبینم آنچه راکه دیدنش جنون اور است

تو دست هایت را فقط به من بده

دست هایی که در خواب های شبانه رویای گرفتنش را دیده بودم

دیده بودم که چگونه دست های سرد مرا گرم میکند

دست هایت را لازم دارم

حتی برای چند لحظه ...

دست هایم را گرم کن

پ.ن.***میلاد امام رضا مبارک ***

امام رضا دلم برات تنگ میشه.....کی دوباره این فاصله کمرنگ میشه

 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:38 توسط سمانه| |

 چشمانم راببند ...

نگذار که تلخی روزگار راببیند...

نگذار که این دوری ها برایش عادت شوند...

نگذار بی وفایی عزیزترین کسش را ببیند...

چشمانم را به زور ببند ...

این چشمان کنجکاو با دیدن تلخی واقعیت سر شکسته می شوند...

نگذار چشمانم باز بماند چشمانم را از من بگیر اما نگذار ببینم آنچه را که ندیده می دانم

طاقت دیدنش را ندارم...

پ.ن.این روزا زمان نت آمدنم خیلی خیلی کم شده شرمنده اگه کسی رو دعوت نکردم یا بلاگتون

نیامدم انشاالله بعد جبران میکنم ...

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 14:44 توسط سمانه| |

 همـه گلایـه می کنـن از زنـدگـــی

 ازم می پرسن تو چرا هیچی نمیگی

 من بـا پرسـش میگـم از کجـا بـگم!!

 از بی مهری خودم یا از خوبی خدابگم

 مسخرم میکنن میگن:چه سرخوشی

 با خود فریبی ،ناامیـدی تو می کشی

 میگم!نه من زنـده ام چون خــــدارو دارم

 خدایی که گفته هیچ وقت تنهات نمـیذارم

 حتی لحظه ای که فکرمیکنم کسی نیست کنارم

 هست اون که گفتـه: من همیشــه هـواتــو دارم

 من توبه کردم اونم بخشیده و پاکم کرده  

مثل یک پرنـده ازقیـد و بنـد آزادم کـرده

 خدای من خدایی که توی روحم جاریه

 ندیدمش اما می دونم که سفیـدو آبیـــه

 خـدایی که اگـه نباشـه وقـت مـرگمه

 مثل یه گنج باارزش و مخفی توی قلبمه

 کسی که هروقت گناه کنم نادیده میگیره

 اگه گریه کنم، غــم از توی دلم می چینه

 من گنجی دارم که خریدنی نیست

 اونقـدر قشـنگه که دیدنی نیست!!

 پ.ن.یادتون نره برای خودم که نه اما برای دلم دعا کنین...این هفته ها هوای دلم هم مثه سرم

 گیج میزنه!!!

پ.ن.دل من گرفته ،تنگ بارون،توشبای بی ستاره***اما انگار قراره، تا چنــدمــاه بارونــی نباره

 پ.ن.نگو نمیشه کار که نشد نداره ....     ***   اگه تو بخوای بارون رو دستات بوسه می ذاره

 پ.ن.نمی دونم شاید یه روزی کامل این شعرارو گذاشتم ....

 یا حق 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 0:17 توسط سمانه| |

 

خداوندا اینک که من در باتلاق تنهایی غوطه ورم تنهایم نگذار

 اینک که من مشتاق نگاهی هستم رهایم نکن

 خدایا احساس میکنم که زندگی بازی خوبی نیست نه عدالت در آن اجرا میشود

 نه انصاف!

 زندگی من پرشده از ناباوری ...

 آنانی که دوستشان دارم تنهایم می گذارند وآنانی که از آنها بیزارم درکنارم سکونت  

می کنند...

 اویی که صدایش آرام بخش قلب من است نگاهش را از من دریغ میکند...

 می خواهم به او بگویم که ...

 سال هاست که بغض های قدیمی را به دوش میکشم

 ....

 چشمان پراز اشکم را فشار میدهم گریه میکنم تا سبک شوم اما این توهم است ...

 اما مرگ چه؟

 احساس میکنم زندگی بدون او مرگ است /مرگ

                         ***               ***               ***

پ.ن.آبجی سمیه جونم رهگذر همیشه ی خیالم ممنونم ازت به خاطر هم مهربونی هات

 چه خوبه برگشتی و بغض نوشته هاتو ادامه میدی... بی تو نت صفایی نداشت...

هیچ کس تحویلمون نمی گرفت!!!

پ.ن.ممنون از همتون بابت همه ی مهربونی هاتون ...چه جوری جبرانش کنم !!!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 23:58 توسط سمانه| |

سلام صاحب رویا خیس...

کجا رفتی سمانه جان...بیا دویاره...

منتظر نباش...قدم جلو بذار...

به خاطر ...

بیا بنویس...


رویای خیس منتظرته...

آبجی سمیه

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 23:10 توسط سمانه| |


Design By : Night Skin