بـوی بــــاران،بـوی سبـزه،بـوی خـاک
شـاخه های شسـته،بـــاران خورده پـاک
آسـمــان آبـی وابــرسـپـیـد،بـرگـهـای سـبـزبـیـد
عطرنرگس،رقص باد،نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گـــرم کبوترهای مســـت...
نـرم نرمک میرسد اینک بهــــــــــــــــار،
خوش به حال روزگـــــــــــــــــــــــــــار!
ت.ن.عیدتون مبارک...امیدورام 90 همونی باشه که دلتون میخواد ...و با کلی روزهای خوش
منتظرتون باشه...![]()
د.ن.یه عیدی خیلی خیلی خوب میخوام...!!!![]()
د.ن. وقتی که دلم میگیره ازتو پنجره نگام کن...با نگاهت پشت شیشه ازته دلت دعام کن
دستتوبزار روقلبم بزار قلبم جون بگیره ... یه نفس بده به ابراکه شاید بارون بگیره
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:8 توسط سمانه
زير بارون نفساتو دوست دارم
عطر خوب تو رو بارون ميگيره
باتو زندگيم چه رويايي مي شه
با تو اين قلب يخي جون ميگيره
دوست دارم تموم لحظه هامو باتو باشم
دوست دارم كه دست گرمتو بگيرم
دوست دارم تموم خاطراتم باتو باشه
دوست دارم تو انتظار تلخ تو بميرم
دوست دارم فقط چشاتو وا كني
تا ببيني كه چقد دوست دارم
همه خوبياتو باور مي كنم
نمي تونم بي تو طاقت بيارم
پ.ن. چه بارونی میاد ...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:0 توسط سمانه
خاطرات شیرین آن روزها عذاب و شکنجه ی روح من شده است
اما من هم چنان ناباورانه قدم بر میدارم
سکوت مبهم اینجا نه تنها بر ترس من نمی افزاید بلکه دلیرانه تر مرا وادار به مبارزه می کند
کاش می توانستم فریاد بزنم که من تا اینجا را تنها به خاطر تو آمده ام
حال اینکه تو ذره ای آگاهی از وجودم نداری
آه حیف که مجبورم تا بر خلاف وزش باد ساز مخالف بزنم
چگونه بگویم که دل من گرفته است
هر لحظه بغض ها بیشتر گلویم را میفشارد وهر آن باید منتظر خیسی گونه هایم بود...
هر چه بیشتر جلو می روم بیشتر سیاهی می بینم اما سیاهی چشمانم را کور کرده است
گاه خسته میشوم با چشم بسته راه می روم... اما هرچه می روم پایانی نیست
دل بسته ام به روزی که وجود ندارد...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:15 توسط سمانه
آسمان تیره شد دست هایم خونی بود هم چنان پریشان بودم از آنچه
گفتنش مرا کشت اما امروز می توانستم راحت نفس بکشم
نفس های تلخی که وارد این ریه می شد مرا وادار به زندگی می کرد
اما او دیگر نبود زندگی برایم معنی نداشت او مرا کشت و من اورا انگار
سر به سر شده بودیم بازی عادلانه بود اما منطقی بی فکر عذابم میداد
ومی گفت زندگی بی او هرگز
انگار من هم دوباره باید می مردم واین بار تیزی به قلب خود فرو کردم
...آسمان دیگر تیره نبود
د.ن.واسه من دعا کن واسه من که خیلی ازت دورم
یا حق
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:42 توسط سمانه
وقتی نیستی باران ببارد نبارد چه فرقی دارد
من مانده ام و دلواپسی
کاش لحظه ی رفتن دستی تکان می دادی برای خداحافظی ....
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:53 توسط سمانه
دست هایم را گرم کن
دست های سرد مرا در دستانت جای بده
بگذار گرمای وجودت تا آخرین نقطه ی قلبم شارش کند
بگذار نگاهت کنم تا برق چشمانت این مردمکای کنجکاو را آرام کند
دستهایت را لازم دارم.... حتی برای چند لحظه
بگذار که احساس کنم انگشتانت را ...
پلک هایم را به هم برسان بگذار نبینم آنچه راکه دیدنش جنون اور است
تو دست هایت را فقط به من بده
دست هایی که در خواب های شبانه رویای گرفتنش را دیده بودم
دیده بودم که چگونه دست های سرد مرا گرم میکند
دست هایت را لازم دارم
حتی برای چند لحظه ...
دست هایم را گرم کن
پ.ن.***میلاد امام رضا مبارک ***
امام رضا دلم برات تنگ میشه.....کی دوباره این فاصله کمرنگ میشه
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 12:38 توسط سمانه
چشمانم راببند ...
نگذار که تلخی روزگار راببیند...
نگذار که این دوری ها برایش عادت شوند...
نگذار بی وفایی عزیزترین کسش را ببیند...
چشمانم را به زور ببند ...
این چشمان کنجکاو با دیدن تلخی واقعیت سر شکسته می شوند...
نگذار چشمانم باز بماند چشمانم را از من بگیر اما نگذار ببینم آنچه را که ندیده می دانم
طاقت دیدنش را ندارم...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:44 توسط سمانه
کجا رفتی سمانه جان...بیا دویاره...
منتظر نباش...قدم جلو بذار...
به خاطر ...
بیا بنویس...
رویای خیس منتظرته...
آبجی سمیه
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 23:10 توسط سمانه





